عشقمون یسناییعشقمون یسنایی، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

یسنایی _ عزیز دلمون

پایان دو ماهگی یسنا گلی

دختر گلم یسنای ناز مامان، سلام ببخش که دیر به دیر میام و خاطراتتو ثبت میکنم،خوب دیگه حسابی با خودت سرم گرمه و غیر از اون فکر کنم وب زده هم شده باشم، عید امسال برای من و باباجونیت رنگ و بوی دیگه ایی داره اخه امسال یه عید سه نفره داریم و صفایی داره، یسنایی جونم با موفقیت واکسن دوماهگیتو زدی و خدارو شکر دختر قوی بودی و فقط شب اول نیم درجه ایی تب کردی،الانم خواب تشریف داری یعنی کار هر روز صبحته، مامانی بیدار میکنی یکی دوساعتی بیداری و بعدش که خیالت راحت میشه که خواب از سرم پریده میخوابی راستی شبها هم داستان داریم با خواب شما یعنی روز اگر بریم مهمونی یا مهمون بیاد خانمی بد خواب میشه و زیادی بیدار می مونی و دیگه از ساعت 9 شب کلافه ایی و دوست...
4 فروردين 1394

50 روز دوست داشتنی

دخترک عزیزم امروز میخوام یه خورده برات بنویسم، البته اگر اجازه بدی نفسم الان در خواب ناز تشریف داری فدات بشم سحرخیزکم که ساعت 6 صبح بیدار شدی و الان تازه خوابت برد، روز به روز خواستنی تر میشی، عاشق آویز گهوارت شدی، دیگه کم کم برامون میخندی و خیلی تنها بمونی حوصله ات سرمیره و صدامون میکنی، از باباجون بگم که دیوانه بار دوستت داره و وقتی از سرکار میاد با اینکه خسته است کلی باهاتون بازی میکنه و شما هم حسابی دلبری میکنی نازدونه من،داشتنت خیلی لذت بخشه، از خدا میخوام همه منتظرها این روزهای شیرینو تجربه کنن، عاشق نگاه نازتم عزیزم، فقط نمیدونم موقع عکس انداختن چرا سرتو کج میکنی و یه سمت دیگه رو نگاه میکنی و با کلی داستان ازت عکس میگیریم،توپس...
16 اسفند 1393

این روزهای من و یسنا

سلام بر یسنایی عزیز دل مادر دخترک نازم شب زنده دارم، روزها تخت میخوابی و فقط برای شیرت بیدار میشی اما شب بیداری،الان هم بیداری و نمیدونم بذاری این پست رو بذارم یا نه،خداروشکر مشکل زردی ات بهتر شده ، مامانی جون نمیدونم چرا همش دلواپست هستم مثلا نگران سرماخوردنتم، یا اینکه وقتی خوابی دایم میام بهت سر میزنم،البته دارم روز به روز بهتر میشم اولا نگران بودم باهات تنها بمونم و نتونم از پس کارات برام، اما چند روزی هست که عزیزجونی ما رو تنها گذاشته، اما هنوز کامل تنها نموندیم و وقتهایی که باباجون سرکاره عمه جونیت میاد پیشمون،به بیخوابی هام هم عادت کردم، شبهای اول خیلی سختم بود.خلاصه اینکه کم کم دارم یاد میگیرم مامان شم،دوست دارم زودتر بزرگ بشی و ب...
21 بهمن 1393

زردی کذایی

دخترک ناز من سلام امروز 19 روزه از دل مامان اومدی بیرون و دنیای بیرونو تجربه می کنی، فدای نازدونه ام بشم چه روزهای شیرینی دارم این روزها، دخترکم روز چهارم زردی گرفتی و دوشب گذاشتیمت تو دستگاه، خدا رو شکر بعد دو شب زردیت اومد پایین،از روز 16 هم به همراه بابا جونی تنها موندیم و عزیزجون رو راهی خونه خودشون کردیم، اما از دیروزه که دخترکم دوباره زرد شد و دوباره اون دستگاه کذایی ، اصلا دستگاه رو دوست نداری اما باید دوتامون تحمل کنیم که کارمون به بستری نکشه.....بیخوابی این روزها هم حسابی خسته ام کرده ولی همین که بغلت میکنم و بهت شیر میدم همه خستگی از تنم میاد بیرون دوستان گلم برامون دعا کنید ، دعا کنید از شر زردی دخترک راحت شیم و دوباره بالا ...
15 بهمن 1393